گنج

شمارهٔ ۵۱۳

زمین ز بار غم ما همین نه در مانداگر به کوه برآییم از کمر ماند
ز سیر خمکدهٔ عشق سرخوش آمده ایمکدام باده به خونابهٔ جگر ماند؟
فغان روزم از آن دردناک تر ز شب استکه آفتاب به روی تو بیشتر ماند
ز رخم طعنه دلم پای تا به سر ریش استزبان خصم چو افعی به نیشتر ماند
خبر دهم به تو از حال خویش در شب وصلگرم ز دیدنت از حال خود خبر ماند
ز شرح سوز درون دردنامه ام جویابه لختهای دل و پارهٔ جگر ماند