گنج

شمارهٔ ۵۰۲

چو مست باده رخ از روزنی برون آردچه روی نام خدا گلشنی برون آرد
زگرد بالش خورشید تکیه گه سازیچو شبنمت ز خود از دیدنی برون آرد
چه عقده ها که تواند گشود تدبیریهزار خار ز پا سوزنی برون آرد
عزیز مصر نکویی بود به سینه دلتاگر ز چنگ هوس دامنی برون آرد
چو تار سوزن از ایام هر که مالش یافتامید هست سر از روزنی برون آرد
ز دل کسی که رسن پیچ طول آمال استبه هر نفس زدن اهریمنی برون آرد
غم دلی که ره عشق را گرفت مخورکه رفته رفته سر از مأمنی برون آرد
بسا محال کزو یافت صورت امکانبیار می که غم از چون منی برون آرد
به طور آن غزل صائب است این جویامگر چراغ ز خود روغنی برون آرد