شمارهٔ ۵۰۱
دل مرا در پیری از قهر الهی میتپدتا قدم قلاب شد تن همچو ماهی میتپد
عشق زور آورد و تن خواهی نخواهی میتپددل ز قلاب محبت همچو ماهی میتپد
یاد حسن شعلهناک آتشافروز دلتبیتو در چشمم سپندآسا سیاهی میتپد
نسترن زار بناگوشی به یادم آورددر برم دل از نسیم صبحگاهی میتپد
بسکه از تیغش دم آب دگر را تشنه استزخم بر اندام من مانند ماهی میتپد
چون دل از شوق کنارم در شب بیداد اوتا نگردیده است اشک از دیده راهی میتپد
در هوای گرم سیر عشق آسایش مجویموج بحر از تشنگی اینجا چو ماهی میتپد
در حریم رحمتش غیر از گنه را بار نیستچون گنهکاران دلم بر بیگناهی میتپد
زین گنه جویا که رفتم از حریم خاطرشچون دلم دایم زبان عذرخواهی میتپد