شمارهٔ ۴۹۳
ز بس تمکین تکلم بر لبش اسرار را ماندز بس شوخی ستادن در رهش رفتار را ماند
نهال جرأتم را نیست باری با جگر داریبه چشمم پنجهٔ شیران گل بی خار را ماند
ز بس دور از تو در گرد کدورت گشته ام پنهانشکست رنگ رویم رخنهٔ دیوار را ماند
شبم از روی او روز است و روز از زلف مشکین شببه راه جستجو شبگیر ما ایوار را ماند
به چشم آنکه کرد از حسن معنی چشم دل روشنبه گردون مهر تابان صورت دیوار را ماند
سرم برگرد دل از فیض یادش بسکه می گردددلم در سینه جویا نقطهٔ پرگار را ماند