شمارهٔ ۴۹۲
چو یادم ابروی آن ماه عالمگیر می آیدنفس از سینه ام بر لب دم شمشیر می آید
سبکروحان کنند از بادهٔ کوچکدلی مستیبه بزمم از لب پیمانه بوی شیر می آید
به که گسترده زلف او بساط دلفریبی راکه از دلها صدای شیون زنجیر می آید
زفیض بیخودی منظور اهل دید خواهی شدبه گوشم این نوا از عالم تصویر می آید
به روی بوریای فقر با آلایش دنیامنه پای هوس زین بیشه بوی شیر می آید
چرا منت کش اندیشهٔ بیجا کنی دل راکه از تدبیر آید آنچه از تقدیر می آید
دلم بشکفت زیربار کهسار غم از یادشاز این گلزار بوی گلشن کشمیر می آید
مزاج کودکان در پیری ام چون صبحدم باشدهنوزم از دهان خشک بوی شیر می آید
چسان بی او به گلگشت چمن راضی شوم جویاکه بر رویم نسیم گل دم شمشیر می آید