گنج

شمارهٔ ۴۸۹

آنانکه میل وصل تو خود کام می کنندآخر ز بوسه صلح به پیغام می کنند
یک قطره خون از مژهٔ غم چکیده ایستآنرا که عاشقان تو دل نام می کنند
مستان به رنگ شیشهٔ ساعت ز رفتنتگرد کدورت از دل هم وام می کنند
یابند لذت شکر از سرکهٔ جبینآنانکه خو به تلخی دشنام می کنند
قفلی ز سعی بر در روزی نهاده اندآن غافلان که در طلب ابرام می کنند
اغیارگر شوند همه لب هلال واردل خوش ز بوسهٔ لب آن بام می کنند
آزادگان که دست ز صهبا کشیده اندمستی ز تلخی غم ایام می کنند
جمعی که چون عقیق یمن پاک گوهراندخون می خورند و آرزوی نام می کنند
جویا نیافتند ز وسعتگه قفسذوقی که عاشقان بخم دام می کنند