گنج

شمارهٔ ۴۷۸

رفتی و دل در طپش چون طایر بی بال ماندچشم شوقم باز چون نقش پی از دنبال ماند
هر سر شاخی بود در راه او دامی دگرپای مرغ دل به بند رشتهٔ آمال ماند
در گداز آمد دل و از رخنه های سینه ریختحسرتی زان آب صاف آخر به این غربال ماند
دل پذیرای خیال اوست گو یاد گدازآب شد آیینه و منظور آن تمثال ماند
مرغ دل را آرزو هر سوی در پرواز داشتریخت تا این بال و پر از خویش فارغبال ماند
رفت جویا نوجوانیها و از غفلت ترادل همان چون مهره ای بازیچهٔ اطفال ماند