شمارهٔ ۴۷۶
به گردون آفتاب چون گرد دامن افشاندعبیر نور این فانوس بر پیراهن افشاند
شراب آرزوها مست خواب غفلتم داردخوی خجلت مگر مشت گلابی بر من افشاند
گریبان چاک غلطد همچو گل هر غنچه از مستیاگر ته جرعهٔ خود را به خاک گلشن افشاند
ضعیفم لیک هرگز ناز گردون بر نمی دارممن آن مورم کز استغفا به خرمن دامن افشاند
نسیم از خاک بر می گیردم گر از هواداریغبار کوی او یکبار بر فرق من افشاند
حقیقت جوی جویا تا شود کام دلت شیرینثمرها چیند آن دستی که نخل ایمن افشاند