گنج

شمارهٔ ۴۷۵

در شب هجران که یادت طاقت از من می برداشک پیغ ام گریبان را بدامن می برد
قسمت هر کس بقدر رتبهٔ او می رسدکوه فیض نوبهاران را به دامن می برد
ترک من سرخانهٔ نازش بلند افتاده استپنجهٔ خورشید زان مژگان پرفن می برد
زینتی چون عیب پوشی نیست اهل دید راسرمه از تاریکی شب چشم روزن می برد
سینه گلزار است تا باقی است درد عشق یارکز گداز دل چراغ داغ روغن می برد
در خمار از عارضش تا رنگ در پرواز شدباد نوروزی پی سامان گلشن می برد
نیست جویا غیر عزلت سنج کنج نیستیگر کسی رخت سلامت را به مامن می برد