گنج

شمارهٔ ۴۶۶

گرفتم همچو افلاطون شوی عاقل چه خواهی شدنگردیدی چو مجنون گر ز خود غافل چه خواهی شد
تو بیرون گرد بزم قدسی و گم کرده ای خود راشوی گر محرم خلوت سرای دل چه خواهی شد
زخود پرواز اگر کردی تذرو گلشن قدسیوگر ماندی به رنگ سبزه پا در گل چه خواهی شد
عنان نشئه ات را گر نگهداری قدح نوشیتصور کن شدی از باده لایعقل چه خواهی شد
زخود یک ره سفر کن تا به بزم قدس ره یابیوگر صد سال در دنیا کنی منزل چه خواهی شد
ترا غفلت چنین با خویش دارد آشنا جویانگشتی گر ز خود بیگانه‌ای غافل چه خواهی شد