گنج

شمارهٔ ۴۶۷

دل صاف من از وضع جهان کلفت نمی‌گیردبلی آیینه زنگ از زشتی صورت نمی‌گیرد
توانایی صبرم کاش می‌بودی ازین داغمکه دست ناتوانی دامن طاقت نمی‌گیرد
زبان هر گیاهی از مآل هستیش گویددل ما غافلان زین خاکدان عبرت نمی‌گیرد
چو تنهایی نباشد اهل دل را مجلس‌آراییدل ارباب وحدت هرگز از خلوت نمی‌گیرد
ز فیض ناتوانی منصب وارستگی یابیکه دست زور هرگز دامن دولت نمی‌گیرد
ز آمیزش چنان رم کرده عنقای دلم جویاکه با وحشت هم این بیگانه‌خو الفت نمی‌گیرد