شمارهٔ ۴۶۰
گر نباشد بزم حیرانی نظر نتوان گشودنیت گر بهر طپیدن بال و پر نتوان گشود
حیف باشد در تلاش برتری بر چون خودییک نفس چون شیشهٔ ساعت کمر نتوان گشود
در نقاب شرم پرورده است از بس عصمتشای مصور چهرهٔ آن سیمبر نتوان گشود
دل به غیر از هایهای گریه هرگز نشکفداین گره جز پنجهٔ مژگان تر نتوان گشود
کی شود دلبستگی ارباب دولت را علاجآری آری عقده از کار گهر نتوان گشود
آب و رنگ آن گل رو سایه پرورد حیاستبر رخش گستاخ آغوش نظر نتوان گشود