شمارهٔ ۴۴۹
شب که از بیداد او دل بیخودی آهنگ بودبادهٔ لعلی به جامم از شکست رنگ بود
بود خون آلوده دل در بیضه همچون غنچه امشیشه ام گرم شکستن در نهاد سنگ بود
موج می بی او نمود چنگل شهباز داشتدل طپیدن بال پرواز تذرو رنگ بود
بسکه ذوق بی خودی شبهای وصلش تا سحراز نگاه او که سرجوش می بیرنگ بود
بود رد رفتن زخود فرسنگ ها یک گام شوقچون به خود می آمدم یک گام صد فرسنگ بود
داشت رقص تازه ای هر قطرهٔ خون در تنمدوش جویا نالهٔ دل بسکه سیر آهنگ بود