شمارهٔ ۴۴۸
تپیدنها در دل میزند دلدار میآیدز خود رفتم سر راهی بگیرم یار میآید
خرامت باز آیین بدن گلشن گشته است امشبکه بوی یوسف از پیراهن گلزار میآید
به کام غیر چون میبینمت از دور مینالمچو آن بلبل که با گل بر سر بازار میآید
توان با وسعت مشرب ملایم ساخت سرکش راچو راه سیل بر صحرا فتد هموار میآید
ز جوش غم فرو بارید اشک از دیدهام جویاچو سیلابی که بدمستانه از کهسار میآید