گنج

شمارهٔ ۴۴۷

فکر جمعیت مرا خاطر پریشان می کندبی سرو سامان احوالم به سامان می کند
از خدنگ آن کمان ابرو سراپای مرالالهٔ پیکانی زخمم گلستان می کند
تا توانی بر حصیر کهنه ای آرام گیرنفس را در خود کشی شیر این نیستان می کند
گو سر خودگیر خواب راحت امشب از برمدیده ام را حسن پرشوری نمکدان می کند
زله بند فیض گردد دگر گر ز باغ عارضشهر سحر خورشید عالم را گلستان می کند
هیچ صیدی هرگز از قیقاج اندازی ندیدآنچه جویا با دل آن برگشته مژگان می کند