گنج

شمارهٔ ۴۴۶

دل ز جانانه می تواند شدکعبه بتخانه می تواند شد
چون فلاطونی اختیار کنددل که دیوانه می تواند شد
چاک چاکست بسکه دل ز غمتزلف را شانه می‌تواند شد
گر تنم خشت خم نشد پس مرگخاک میخانه می‌تواند شد
دیده گر چون صدف سفید شوداشک دردانه می‌تواند شد
بسکه بی او طپید مردمکمدل پروانه می تواند شد
سرمهٔ چشم وحشتم جویاگرد ویرانه می تواند شد