شمارهٔ ۴۵۰
جرأت می بین که مور ار بادهٔ بی غش زندخویش را چون خال رخسار تو بر آتش زند
صد دلار بیتاب در خوناب حسرت میتپدترک من دست خودآرایی چو بر ترکش زند
چشم بدمستش به قصد بیدلان در هر نگاهدست از مژگان به تیغ ابروی دلکش زند
شوقی را چون اختیار باده پیمایی دهندجام گردون را کند خالی اگر یک کش زند
میرود جویا کتان صبر بر باد فنابر میان چون دامن ناز آن بت مهوش زند