شمارهٔ ۴۴۴
با زخم ما مباد کسی مرهمی کندما را اسیر ننگ غم بی غمی کند
همسایه را ز پهلوی همسایه فیضهاستخون جگر به زخم دلم مرهمی کند
فانوس بزن تو بی تو ز بس گشته استدر بر چو چرخ پیرهن ماتمی کند
از بهر خشک کردن دامان تر مراروز جزا صد آتش دوزخ کمی کند
نزدیکی از مصاحبتت دورم افکندمحروم بزم وصل توام محرمی کند
دلسوزی سرشک مرا بین که هر سحربا کشت برق دیدهٔ من شبنمی کند