شمارهٔ ۴۴۳
چه کارم بی گل روی تو گلزار جهان آیدکه بوی خونم از هر لالهٔ این بوستان آید
فشار غم خورم شبها ز بس در انتظار اوبرون از دیده ام چون شمع مغز استخوان آید
ز افراط نزاکت باعث قطع سحر گرددبه بزم حرف آن موی کمر چون در میان آید
گل افشا زند بر سر شکفتن باده نوشان رابه رنگ غنچه ام راز دل آخر بر زبان آید
قوی شد ناله ام چون تار چنگ از ضعف تن جویاگر انگشتی گذاری بر لبم شور فغان آید