گنج

شمارهٔ ۴۳۹

قافیه: انهمیتواندشد۵ بیت
چنان در سینه آتش عشق آن مست هوس ریزدکه آهم صد نیستان شعله در جیب نفس ریزد
بود هر ذره ام گنجینهٔ راز سیه چشمیپس از مردن غبار سرمه در کام جرس ریزد
زبس لبریز کلفت گشته ام از هجر رخساریشمیم گل به رنگ گردم از بال نفس ریزد
غمت تنها نه از می می کند خون در دل میناکه ساغر را به چشم از موج صهبا خار و خس ریزد
گرفتارم به بی رحمی که مانند جرس جویازهر چاکی غمش بر سینه ام طرح قفس ریزد