شمارهٔ ۴۳۸
چنان از اضطرابم خوش دل آن خودکام می گرددکه از گردیدن حالم به بزمش جام می گردد
نصیبی بهر سروستان جنت تا به دست آردرعونت روز و شب برگرد آن اندام می گردد
گهی لب را تکلم آشنا گردان سرت گردمخموشی چون شود از حد فزون ابرام می گردد
ندارد راه قاصد در حریم خاص یکرنگیمیان ما و جانان خود به خود پیغام می گردد
به آهنگ تو بلبل سر کند گر ناله ای جویارگ گل همچو نبض خسته بی آرام می گردد