شمارهٔ ۴۳۷
به مردن کی جدا عاشق از آن بیباک میگرددغبار راه او باشد تنم چون خاک میگردد
چنان از بیم رسوایی به ضبط گریه مشغولمکه از آهم هوا تا آسمان نمناک میگردد
به صد رنگینی دل در شکنج طرهٔ مشکینترا سرهای پرخون زینت فتراک میگردد
دل غمناک گردد در چمن هر غنچه از رشکتزلبخند تو برگ گل گریبان چاک میگردد
بود جان مرا پیوند دیگر با می گلگونپس از مردن روانم آب پای تاک میگردد
بود شمع شعور از آتش خلوتگه دلهاچراغ این شبستان شعلهٔ ادراک میگردد
چو سرمستانه جویا پا نهم در عرصهٔ محشربه دستم نامهٔ اعمال برگ تاک میگردد