گنج

شمارهٔ ۴۲۹

در وسعتگه مشرب به رخم واکردندپردهٔ چشم مرا دامن صحرا کردند
غنچهٔ لاله شد آنروز که خلوتگه داغجای خالت به دلم همچو سویدا کردند
عمر بی باکی تیغ مژه های تو درازکه زهر چاک دری بر رخ دل واکردند
زسرش تا دم آخر نرود درد خماربی خود آنرا که ز سر جوش تمنا کردند
منصب سلطنت عالم معنی دادندمفلسی را که گدایی در دلها کردند
می توان قفل دربستهٔ دل باز نموداز کلیدی که در میکده را واکردند
به چه نیرنگ ربودند دل از من جویااین سیه چشم غزالان چه اداها کردند