گنج

شمارهٔ ۴۲۸

دل از ازل چو غنچه گریبان دریده بودبا چاک پیرهن گل صبحم دمیده بود
می آید از طپیدنش آواز پای اودر موج اضطراب دلم آرمیده بود
بر پای نخل قامت وحشت خوبان نثار کردگلهای لخت دل که به دامان دیده بود
تا انتهای وادی وحشت رسیده استچشمت که از سیاهی مژگان رمیده بود
دور از غبار کوی تو جویا ز جوش دردچون برگ گل به خون دل طپیده بود