شمارهٔ ۴۲۷
آینه بی یاری سیماب بی حاصل بودپشت بان حیرت چشم اضطراب دل بود
می رود از بس جوانی زودگویی با خزانچون گل رعنا بهار ما به یک محمل بود
در زمین دل که هست آب و هوایش اشک و آههر قدر تخم امل کارند بی حاصل بود
بر زبان حیرت حسرت نصیبان وصالخان و مال بر باده ده از نامهای دل بود
دل اسیر محبس تکلیف باشد تا به کیهر که جویا پیرو مجنون شود عاقل بود