شمارهٔ ۴۱۷
مهر را آن حسن سرکش گرم بیتابی کندخون به دل یاقوت را آن لعل عنابی کند
آنقدر بر خویش می پیچم به یاد طره ایکز دلم تا دیده صد جا اشک گردابی کند
تا بگیرد ارتفاع کوکب حسن ترامهر پیر چرخ را در کف سطرلابی کند
چشم آن دارم ز درد او که مانند حبابخانهٔ تن را زجوش گریه سیلابی کند
بی تو شبها پای تا سر محشر پروانه امدر تنم هر قطرهٔ خون بسکه بی تابی کند
تا نفس داریم جویا خاکساری می کنیمغیر گو یک چند خانی بلکه نوابی کند