شمارهٔ ۴۱۸
عبث دل از غم آن شوخ کافرکیش میپیچدکه گردد عقده محکم هر قدر بر خویش میپیچد
نپردازد به خود با آنکه از آشفتگی زلفشندانم این قدر چون بر من درویش میپیچد
نباشد گرد بادآسا تمیزی اهل دنیا رابه دامن هر گل و خاری که آید پیش میپیچد
خوشی هرگز نبیند هرکه بدخواهی است آیینشبه خو پیوسته همچون مار ظلماندیش میپیچد
به قدر خواهشت دنیا اسیر خویشتن سازدتو گر جویا به دنیا بیش پیچی بیش میپیچد