شمارهٔ ۴۱۴
کسیکه رفتن ازین نشئه در نظر داردبه قدر طول سفر زاد راه بردارد
فریب خوردهٔ دولت قرین آفتهاستزموج آب گهر کشتیش خطر دارد
کسیکه آن مژه گردیده تکیه گاه دلشهزار نشتر الماس در جگر دارد
بود نهایت سیر فغان زلب تا گوشز دل چو ناله برآید به دل اثر دارد
خوش است بی سر و پایی ولی زخود رفتنزحق نمی گذرم عالمی دگر دارد