گنج

شمارهٔ ۴۰۱

بیشتر سرگشتگی زین چرخ پرفن می‌کشدهرکه چون گرداب پای خود به دامن می‌کشد
در تمنای تماشای تو چشم داغ دلاز شکاف سینه همچون شمع گردن می‌کشد
سرفرازان جهان را از رعونت چاره نیستکوه ازین راه است اگر بر خاک دامن می‌کشد
چشم مستش تا کند سودامزاجان را علاجاز نگاه گرم از بادام روغن می‌کشد
پیش پیشم آن پریشان مو چو آید در خرامتارتار کاکل او را دل من می‌کشد
بگذرد در خنده ایام بهار عمر اوهرکه رخت عیش را چون گل به گلشن می‌کشد
حب دنیا اندکی بیش است بر اهل کمالسرزنش‌ها عیسی از بالای سوزن می‌کشد
چشم مستش را نگر جویا که با تار نگاهاز برم دل را به صد زنجیر آهن می‌کشد