شمارهٔ ۳۹۴
دیدم کلاه ابروی آن کجکلاه کجاز پیچ و تاب شد به دلم تیر آه کج
کج کج بود خرام سیه مست باده راچشمت از کند به سوی من نگاه کج
افغان دل به نالهٔ زنجیر شد بدلبر عارضش فتاده چو زلف سیاه کج
افتاد تاج مهر به خاک از سر فلکبر سر چو از غرور نهادی کلاه کج
جز حق پرستی راست از کس طمع مدارکج می رود رونده چو گردید راه کج