شمارهٔ ۳۹۵
شد در آگاهی یکی صد زو دل دانا چو موجمحشر خورشید می گردد زند دریا چو موج
نیست مانند صدف دل بستگی با گوهرممی زنم بر بحر پشت پای استغنا چو موج
هست سیماب دلم را زندگی در اضطرابدارد از فیض تپیدن خویش را بر پا چو موج
می دهی جان خودنمایی را زبالای لباسجلوه ات رنگین بود از پهلوی خارا چو موج
شهرت بی صبریت در عشق عالمگیر شداز تپیدن طبل بیتابی زدی جویا چو موج