شمارهٔ ۳۶۶
رقص او تنها نه گرم پیچ و تابم کرده استشعلهٔ آواز پرسوزش کبابم کرده است
عشق را نازم که بهر سکهٔ داغ جنوناز همه افراد عالم انتخابم کرده است
با زمین هموار گشتن در ره فقر و فناکان کیفیت چو خمهای شرابم کرده است
می فشارد بسکه دل را پنجهٔ مژگان اوپای تر سر اشک ریزان چون سحابم کرده است
اشک در چشمم ز حیرت خشک چون آیینه شدآتش رخسار او با آنکه آبم کرده است
هر چه می گویی مسلم هر چه می خوانی قبولدور باش حیرت امشب لاجوابم کرده است
پیش من نبود زمان زندگی بیش از دمیتا هوایش خالی از خود چون حبابم کرده است
تا بکی جویا غم از بیداد هجرانش خورممن که یاد عارضش خرد و خرابم کرده است