شمارهٔ ۳۶۷
هر دلی کز دست شد پابست اوستپای بست حسن بالا دست اوست
سوختن صد داغ بر دل در دمیکارهای عشق آتش دست اوست
ناوکش جست از دل و من بی خبرنقد جان مزد صفای شست اوست
نه همین چرخ است ازو در وجد و حالکف به لب آورده دریا مست اوست
هر که او جویا ز خود وحشت نکردراه صحرا کوچهٔ بن بست اوست