شمارهٔ ۳۶۵
به عاشقان نه از امروز بر سر جنگ استکه کین ما به دلش چون شراره در سنگ است
فتد ز چشم تو بر حلقه های زلف شکستبه سایهٔ خودش این مست بر سر جنگ است
نفاق و تفرقه زیر سر زبان باشدنوای بزم خموشی همه یک آهنگ است
همیشه جلوهٔ او در لباس بی رنگی استقبای رنگ به بالای حسن او تنگ است
ز اقربا چه عجب گر پی شکست تواندکه بیشتر خطر آبگینه از سنگ است
کلید موج شرابم بگفتگو آردمرا به بزم تو قفل زبان دل تنگ است
شراره ای است که از شوخی و سبک روحیگه وقار و گرانی به کوه همسنگ است
شمیم لخت دل از آه من جهانگیر استچو بوی گل که بساط هواش اورنگ است
کسی که ساخته جویا تنش به عریانیقبای چرخ به اندام همتش تنگ است