شمارهٔ ۳۶۴
بهر روزی دلم غمین نیستگو کمتر باش بیش ازین نیست
کو پادشهی که در پی نامدستش ته سنگ از نگین نیست
داد از اشکی که نیست خونینآه از آهی که آتشین نیست
سرزندهٔ عشق همچو شمعمداغم پنهان در آستین نیست
دارد همه جا چو آینه رویبر لوح جبین هر که چین نیست
غیر از دل بیقرار جویاویرانهٔ پادشه نشین نیست