شمارهٔ ۳۵۳
تنها نه در ره تو مرا شمع آه سوختتا پیه چشم بود چراغ نگاه سوخت
دودش بهار عنبر دریای رحمت استهر دل که او در آتش شرم گناه سوخت
زان جلوه ای که حسن تو امشب بکار برددیدم ستاره داغ شد از رشک و ماه سوخت
چون شمع زآتش دل شب زنده دار خویشما را شب فراق تو موی کلاه سوخت
ظالم مروتی بدل ناز پرورمبیچاره در غم تو به حال تباه سوخت
آن را که نیست زنده چو جویا دلش به عشقچون شمع بر مزار به لب مد آه سوخت