شمارهٔ ۳۵۴
لقمهٔ بی تلخی و زرد و بالم آرزوستهمچو گندم یک دهن نان حلالم آرزوست
تا برون آید عیار من زنقصان چون هلالتربیت در خدمت اهل کمالم آرزوست
نکتهسنجی با زبان خامشی دل میبردقال قال مجلس ارباب حالم آرزوست
محفلآرای شبستان خیالش میشومبیتکلف صحبت بی قیل و قالم آرزوست
تا تواند گرد کلفت پاک برد از سینهاممی فروشان جام صهبای زلالم آرزوست
برندارم از گریبان دست در هجران یاردر کف امّید دامان وصالم آرزوست
آرزوی شاهد و می بود جویا تاکنونبعد از این از هر چه کردم انفعالم آرزوست