گنج

شمارهٔ ۳۵۱

هر کجا می نیست گر گلشن بود غمخانه استسرو و گل کی جانشین شیشه و پیمانه است
با زبان حال در رفتن ز خود گوید حبابهمدمان در بزم یکرنگی نفس بیگانه است
عاقل است آنکه که بر نادانی خود قائل استهر که دانا می شمارد خویش را دیوانه است
در گلستانی که ریزد سرو من رنگ خرامنکهت گل گرد راه جلوهٔ مستانه است
در ریاض دهر ناکامی گل دون فطرتی استکامیابی در رکاب همت مردانه است
هر که دولتمندتر حرصش به دنیا بیشترپای تا سر گوهر شهوار آب و دانه است
در هوای شمع، آن رخسار از بس می تپدمردمک در دیده ام جویا دل پروانه است