گنج

شمارهٔ ۳۴۷

سرگرانی زلف جانان با خط شبرنگ داشتاز پریشانی همی با سایهٔ خود جنگ داشت
حسن مستور تو از جامی که پنهان می زدیشمع شوخی زیر دامان پرند رنگ داشت
با وجود آنکه خاک رهگذار او شدیمکینهٔ ما را به دل همچون شرر در سنگ داشت
شب که در فکر دهانش غنچه بودم تا سحروسعت آباد دلم را جوش معنی تنگ داشت
نامهٔ شوق مرا از دست قاصد می برددلبری کز بردن نامم زبانش ننگ داشت
من کجا و تاب استغنای او جویا کجاسرگرانی های نازش کوه را بی سنگ داشت