شمارهٔ ۳۴۸
دست در کار زن آخر نه ترا کاری هستنقد فرصت مده از دست که بازاری هست
چه غم از تابش خورشید قیامت باشدهمچو آه سحر آنرا که هواداری هست
به هنر کوش که محبوب خلایق گردیآری آنجا که متاعیست خریداری هست
با دل هر که به وصف دهنت نکته سراستمنصب محرمی عالم اسراری هست
شعله عشق نماندست نمی در جگرمدیده گو اشک مبار آه شررباری هست
داده در وجه پریشانی خاطر جویادرکف هر که چو گل درهم و دیناری هست