شمارهٔ ۳۴۳
زبان که منصب او پادشاهی سخن استمدام بر در دل در گدایی سخن است
مرا کلام مسلسل کشیده در زنجیرکمند صید دل من رسایی سخن است
تلاش معنی بیگانه تا توانی کناگر ترا هوس آشنایی سخن است
زنرگس تو رواج دگر گرفته سخنبه دور چشم تو عهد روایی سخن است
چو آفتاب که روی زمین منور ازوستفروغ عالم دل روشنایی سخن است
نصیب غنچه لب بستهٔ دلم باداشکفتگی که گل آشنایی سخن است
درستی سخن از اهل درد جو جویاشکسته حالی ما مومیایی سخن است