شمارهٔ ۳۴۲
رفتی و حال دل از بسیاری غم درهم استدر چمن هر شاخ گل دور از تو نخل ماتم است
حرف بی مغزی بریزد گر ز نوک خامه ایدلنشین ساده لوحان همچو نقش خاتم است
عذرخواهی چاره باشد خاطر رنجیده راچرب نرمی زخم شمشیر زبان را مرهم است
گر ندانی خویش را داناترین مردمیشعر خوب اکثر به نام مولوی لااعلم است
آرزوی مستی سرشارم امشب در سر استگر همه پر می کنی پیمانه، ساقی! پر، کم است
شوخ ما را نیست جز در دامن وحشت قرارچون شرار این شعله خو آغوش پرورد رم است
تا توانی در شکست دشمن سرکش مکوشخار تا در پای نشکسته است آزارش کم است
ای جفا جو بر جوانیهای عشقم رحم کن چهرهٔ خاطر هنوزم نو خط گرد غم است
نیستی بگزین که ره یابی به معراج قبولشکل لابر دعویم آری دلیل سلم است