شمارهٔ ۳۳۵
بیخود صهبای حیرت باش می نوشی بس استیک نگاه آیینه را سامان بیهوشی بس است
دایم از فیض سحر روشن روانان زنده اندمردن شمع و چراغ بزم خاموشی بس است
می پرستی محتسب از ما بلندآوازه شدشیشه را با ساغر و پیمانه سرگوشی بس است
اینکه می گویی ندانم یار را از بیخودییک دلیل معرفت از خود فراموشی بس است
گر فقیری چشم از دنیا و مافیها بپوشکسوت درویش پنداری نمد پوشی بس است
نرم نرمک چیست عمرت پنجهٔ پنجه گرفتهمچنان در فکر دنیا سخت می کوشی بس است
من کجا جویا و ره بردن به بزم او کجااینکه دارم با خیال او هماغوشی بس است