گنج

شمارهٔ ۳۳۴

لعل میگون تو تا غارتگر هوش من استچشم مخمور بتان خواب فراموش من است
آفتاب من بیا کز شوق هم آغوشی اتچون مه نو آنچه از من مانده آغوش من است
نالهٔ حیرت نصیبان را زبان دیگر استشور صد محشر نهان در وضع خاموش من است
در ره فخریه پر بالا دوی محمود نیستورنه گردون از مه نو حلقه در گوش من است
از نگاه گرم خود ترسم شود چون شمع آببسکه نور شرم با شوخ قدح نوش من است
با شنیدن صلح از گفتن کنند اهل کمالغنچه بودم گل شدم جویا دهن گوش من است