شمارهٔ ۳۳۳
خلوت تن از فروغ جوهر جان روشن استآری این مهمانسرا از فیض مهمان روشن است
از گداز تن دل ارباب عرفان روشن استگرنه باور داری از شمع شبستان روشن است
کی نهان مانند در آفاق صاحب گوهراناستخوان پاک همچون صبح تابان روشن است
عشق در آغوش آفت پرورد عشاق راشمع ما آزادگان از باد دامان روشن است
زاهد از ظلمت سرای جهل بیرون نه قدمکز چراغ لاله کهسار و بیابان روشن است
آبیار نخل جرأت نیست جز جیحون عشقزآتش دلها چراغ چشم شیران روشن است
می فشارد پای همت در ره سوز و گدازشمع سان آن را که جویا دیدهٔ جان روشن است