گنج

شمارهٔ ۳۳۱

از لقای مه تسلی دیدهٔ مهجور نیستالفتی این زخم را با مرهم کافور نیست
هر چه در هر جا نباشد تحفه بودن را سزاستدر جناب کبریا جز عجوز ما منظور نیست
بادهٔ پرزور نتواند زجا بردار دمچون کنم کز ضعف رفتن از خودم مقدور نیست
از شکفتن در بهار زندگی بی بهره استهر کرا زخم دلش مانند گل ناسور نیست
هر قدر بیگانه تر معنی به دل نزدیک تریار اگر دوری گزیند از بر ما دور نیست
شعلهٔ آواز چون دل را بر آتش می کشدحسن شوخی در پس این پرده گر مستور نیست
پیش آن کو یافت جویا نشئهٔ بیداد عشقفرقی از خون جگر تا بادهٔ انگور نیست