شمارهٔ ۳۲۹
حسن رخسار تو موقوف شراب ناب نیستتیغ های موج را هیچ احتیاج آب نیست
قدر نعمت از زوالش بیشتر ظاهر شودعقد دندان تا نریزد گوهر نایاب نیست
تا نبیند زابر گوهربار مژگان ریزشیمزرع امید ما لب تشنگان سیراب نیست
ارتفاع مهر رخسار تو نتواند گرفتآنکه بر مژگانش از لخت دل اسطرلاب نیست
فیضها از عالم بالا برند ارباب عشقرفتن اهل درد را غیر از در دل باب نیست
دیده کی حیران بود تا دل نباشد مضطرابصورتی آیینه را بی پشتی سیماب نیست
برد یک یک موی مژگان را چو خار و خس زجایگریه هم در حد ذات خود کم از سیلاب نیست
بی خوش آمد هر که جویا تلخ گوید یار تستآنکه هرگز دل نمی رنجاند از احباب نیست