گنج

شمارهٔ ۳۲۱

تا کام خواهش از می بی غش گرفته استبرگ گلی است لعل تو کآتش گرفته است
شب تا سحر هوازدهٔ آرزوی تستگر غنچه را دماغ مشوش گرفته است
تا خواهشم به نعمت دیدار دست یافتصد بوسه زان دو لب به نمک چش گرفته است
تأثیر آه ماست که هر شام از شفقاطراف دامن فلک آتش گرفته است
چون بگسلم ز یار که جویا دل مرابا تارتار طرهٔ دلکش گرفته است