شمارهٔ ۳۲۰
نیست چشم همتم برابر نیسان چون صدفدانه ام همچون زمرد سبز از آب خود است
عاشق و معشوق در چشم حقیقت بین یکی استنور بر رخسارهٔ خورشید بیتاب خود است
دل که از آمیزش مردم کم از بتخانه نیستگر کند پهلو تهی از خلق محراب خود است
خانهٔ چشم مرا بدنام ویرانی مباشکاین بنای سست پی در راه سیلاب خود است
از جگر جویا نشد منت کش نقد سرکشهمچو شبنم دیدهٔ عشاق سیراب خود است