گنج

شمارهٔ ۳۱۹

آسوده دلی که بی قرار استآن دیده خنک که شعله بار است
چون آینه عیب جو در این بزمتا عیب نماست عیب دار است
کینم بدل تو بی مروتپنهان در سنگ چون شرار است
بر ساحت نه فلک کند سیرهر کس بر خویشتن سوار است
بر پشت لب تو سبزهٔ خطچون موج نسیم نوبهار است
فریاد تو مناسبت نجویدبا شعله که طفل نی سوار است
در چشمم هر کنار موجی استهر موج به چشم من کنار است
گر غنچهٔ دل شکفته باشدهر سوی که بنگری بهار است
هرگز روی خوشی نبینادهر دل که نه از غمت فگار است
صبر و دل بیقرار عاشقپیمانه و دست رعشه دار است
پیراهن جسم نازک اوجویا از نکهت بهار است